#گوتن_پارت_231
- که آرشان حالش چطوره؟ که چه بلایی سرش اومده؟
جوابش سکوتم بود.
اما توی چشمام یه دل نگرونی بزرگ دیده می شد. هر دقیقه یه خاطره ازش جلوم سبز می شد و حتی با این که دیده بودم داشت با پدرش حرف می زد و با اون هم دست بود بازم ... دلم براش پر می کشید! دل لامصب! می شه یکم بشینی سرجات انقد نری تو هواش؟
هوف!
- می دونم الان دلت می خواد ببینیش و از طرفی می دونم که دلت باهاش صاف نشده ... حالش اصلا خوب نیست نفس! باید ببینیش...
یه بغض توی صداش موج می زد که حرفاش رو تیکه تیکه می کرد.
صداش از ته چاه بیرون میومد:
- ... قبل از اینکه دیر بشه!
دلم هرری ریخت؛ معنی حرفاش چی بود؟ چی می گفت؟ چرا این طوری بغض کرده بود؟ یعنی چی که حالش خوب نیست؟
انگار از طبقه ی شصت و هفتم یه برج بلند سقوط کردم پایین. حالت از صورتم رفته بود. منی که تا چند دقیقه پیش می گفتم که چیزی برای از دست دادن ندارم. اما داشتم... داشتم! فقط نمی تونستم به خودم اعترافش کنم!
صدام دورگه شده بود و می لرزید:
- نیروان؟ چرا حالش خوب نیست؟ یعنی چی؟ می شه واضح تر حرف بزن؟
romangram.com | @romangram_com