#گوتن_پارت_232

- آخه...

می شد فقط یه مشت بزنم تو صورتش؟ فقط یکی!

- نیروان؟

سکوت کرد باز. سرش رو چرخوند و نا محسوس گوشه چشماش رو با انگشتاش گرفت.

- حرف می زنی یا نه؟

صدای هق هقش بلند شد و من سست نشستم رو زمین. یعنی یهو بدنم خالی کرد. نتونستم تاب بیارم. قلبم کف چشمام می زد انگار. هنوز چند دقیقه هم نمی شد که از بیمارستان مرخص شده بودم. اونم بعد از بازجوییا و جواب دادن به سوالای سرهنگ و حالا...

درد پشت درد؟ مگه می شه؟

مگه نمی گن وقتی یه اتفاق می افته بعدش یه اتفاق خوب توی راهه؟

چرا هیچی درست نمی شه؟

چرا؟

یعنی چی که حالش خوب نیست؟ خدایا همه ی عزیزام رو داری ازم می گیری؟

آره خدا؛ اعتراف می کنم، من نفس فرهان اعتراف می کنم که آرشان اضافه شده به لیست عزیزام ...خدایا! نکن، التماست می کنم... التماست می کنم فکر مزخرفی که تو ذهنم وول می خوره درست نباشه، خواهش می کنم!


romangram.com | @romangram_com