#گوتن_پارت_230
- خب شروع می کنیم...
***
نیروان گفت:
- نفس... الان می خوای چی کار کنی؟
- چی کار کنم؟ بر می گردم تو همون خونه پدریم.
- خل شدی؟ اونجا هنوز خطرناکه تحت نظره!
- نیروان! من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم اینو می فهمی؟
- اما نه کاملا!
لحنش یه طوری بود. با چشمای ریز شده خیره شدم بهش.
- منظورت چیه؟
- تو... نمی خوای بدونی که...
- چرا جونت به لبت میاد یه کلمه حرف بزنی! نمی خوای بدونی که چی؟
romangram.com | @romangram_com