#گوتن_پارت_229
تازه متوجه سُرمی شدم که به رگ دستم وصل بود. خیره شدم به چیکه کردن قطرات توی سرم. جوابش سکوتم بود.
- نفس باید به یه سری سوال جواب بدی. برای این پرونده ضروریه، امیر ارسلان رو تونستیم دستگیر کنیم؛ ما باید بفهمیم شریکش کجاست. هر وقت احساس کردی آمادگیش رو داری بگو خب؟
- من حالم خوبه. می تونم جواب بدم.
- مطمئنی؟ باشه عزیزم. الان سرهنگ میاد پیشت. سعی کن هر چی که دیدی و شنیدی رو بگی بهش. از هیچی هم نترس، دیگه همه چی تموم شد.
چقد دلم می خواست این جمله رو از آرشان بشنوم. این جمله فقط وقتی شیرینیش به تنم می شست که از دهن آرشان بیرون میومد...
راست می گفت. همه چی تموم شده بود. دیگه نه برای من زندگی ای مونده بود و نه پدری... تموم شده بودم ... تازه داشتم حس می کردم یکی هست که می تونم بعد بابا بهش تکیه کنم، یکی هست که بتونه بشه پناهم؛
یکی هست که...بتونم دوسش داشته باشم...! اما... همه چی عوض شد.
کاش حد اقل... هوفی کشیدم و از تو فکر اومدم بیرون. چند دقیقه ی بعد سر و کله ی سرهنگ پیدا شد. موقرانه سلام کرد و جایی نزدیک بهم نشست.
بعد از این که چند تا سوال ابتدایی برای اینکه از سرجا بودن هوش و حواسم مطمئن بشه پرسید، رفت سر اصل مطلب.
یه چیزی مثل ضبط صوت رو گذاشت کنارم:
- آماده ای؟
مغموم سر تکون دادم.
romangram.com | @romangram_com