#گوتن_پارت_228

چشمام سیاهی رفت و تو یه خلسه سنگین فرو رفتم...

***

صداهای پچ پچ ریزی بالای سرم می اومد، یکم که دقت کردم فهمیدم چی می گن:

- اما اول باید بهوش بیاد.

- نمی تونیم صبر کنیم، باید ازش بازجویی کنم!

- اما حالش خوب نیست، مگه جای کبودیا رو نمی بینین!

چشمام رو باز کردم، سرم تیر کشید، نیروان و یه مرد نسبتا مسن توی دی م قرار گرفتن. هر چند تار و گنگ می دیدمشوک.

نیروان چقد با این لباس پلیس قیافه و ظاهرش عوض شده بود.

یاد روزی افتادم که آرشان به زور می خواست برام محافظ بگیره.

حتی توان لبخند زدن به این خاطره رو نداشتم.

نیروان متوجه چشمای بازم شد و اومد سمتم:

- بهتری نفس ؟


romangram.com | @romangram_com