#گوتن_پارت_227
هر از گاهی به کمد دیواری ام خیره می شدم؛ به خوبی مموری رو مخفی کرده بودم طوری که هیچ کس عقلشم نمی رسید پیداش کنه.
مظطرب روی تخت نشسته بودم.
بالاخره در باز شد؛ به سختی نگاهم رو چرخوندم سمت در.
مرد سیاه پوش با حالت جدی اش جلوی در وایستاده بود.
یهو صدای خفیفی شبیه آخ از گلوش اومد بیرون. چشماش بسته شد و افتاد زمین.
با بهت داشتم نگاش می کردم که صدایی شبیه صدای نیروان گفت:
- دِ پاشو نفس چرا ماتت بـرده؟
سریع سمت صدا چرخیدم. خود نیروان بود. با چادر و لباس سبز پلیس، یه کلت هم دستش بود و آماده تو دستش نگه داشته بود.
- نفس! می شنوی چی می گم؟ هوش و حواست سر جاشه؟ منو می شناسی؟
به خودم اومدم. نمی دونم چی از قیافه ی نزارم دیده بود که این سوالو میرسید. به سختی تکونی به خودم دادم و از جام بلند شدم، چند قدم به زور برداشتم و رفتم سمت کمد.
- نفس وقت نداریم تو داری لباس بر می داری؟ باید بریم! امیر ارسلان فرار کرده.
توجهی بهش نکردم. مموری رو که برداشتم دست مشت شده ام رو گرفتم سمتش. انگار یهو کل انرژیم از بدنم رفت. مثل رباتی که با برق کار بکنه و یدفعه از برق بکشنش.
romangram.com | @romangram_com