#گوتن_پارت_223
پر حرص گردنبند رو کوبیدم تو دیوار.
بابا من الان خودت رو می خوام؛ تکیه گاهم رو، پناهم رو، همه کسم رو!
خاطره هات و یادگاریات بدرد نمی خورن!
ناله کردم :
- بابایی... !
چند دقیقه طول کشید تا یکم آروم شدم. در واقع بهتر بگم سِر شدم... پلکای دردناکم رو روی هم فشردم؛ همه ی تنم درد می کرد ولی درد قلبم بیشتر بود ...
انقد بدنم می سوخت که نمی تونستم درست و حسابی نفس بکشم. حتی جرئت نگاه کردن به جاهای زخمام رو نداشتم.
غرق فکر سرم رو آوردم بالا؛ پشیمون شدم از اینکه زدم گردنبندمو خورد و خاکشیر کردم. اون یادگاری از بابا بود!
رفتم سمتش و مشغول جمع کردن خورده شیشه های باقی مونده از جنازه ی گردنبند شدم.
یه چیز سیاه بین خورده شیشه ها خیلی تو چشم بود.
خشکم زد. این چیه؟ شیشه ها رو بی حواس زدم کنار که دستم سوخت!
یه خورده شیشه رفته بود تو انگشتم.
romangram.com | @romangram_com