#گوتن_پارت_222

صدای خندش روی اعصابم بود. اگه یکم دیگه بهش نزدیک بودم درست عین فیلما آب دهنمو تف می کردم توصورتش!

رفت بیرون و در رو بست. انگار تازه مغز هنگ شده ام به کار افتاد و دستامو دیدم. لاقل دیگه دستام بسته نبود. هجوم بردم سمت در که بلافاصله در قفل شد.

پنجره هم که حصار فلزی داشت هیچ کاری نمی تونستم بکنم. بادم خالی شد.

سرمو با عجز گرفتم بین دستام. بازوهام بد جور تیر می کشید ولی اهمیتی بهش نمی دادم؛ درد بزرگتری اینجا کنج قفسه سـ*ـینه ام جولون می داد.

نگاهم خورد به گردنبند سورمه ایم.

تلخندی رو لبام نقش بست. این گردنبد علامت یه گروه موسیقی بود، بابا می دونست من عاشق این گروهم؛ هر طوری شده بود آخرین نسخه از گردنبند رو برای من خریده بود.

جیگرم سوخت... باز اتیش گرفتم...کاش بودی بابا!

کجایی بابا یکی یه دونه ات داره پر پر می شه؟

دوست داشتی دندون پزشک شم، نشد. دارو سازی قبول شدم. گفتی ایشالا خودم برات یه آزمایشگاه می زنم؛ الان کجایی بابا؟

کجایی ببینی دیگه دردام انقدر بزرگ شدن که درس و دانشگاه دیگه هیچ شده برام؟

گردنبند رو برداشتم، شبیهه یه الماس تیره ی سورمه ای قلب مانند بود.

یادمه وقتی شونزده سالم بود عاشقش بودم ولی الان فقط برام یه خاطره است...


romangram.com | @romangram_com