#گوتن_پارت_221
سرم روی تنم سنگینی می کرد، یه صدای سوت مانند تو گوشم پیچید و چشمام بسته شد ...
با احساس درد شدیدی چشمام رو باز کردم؛ آرزو می کردم کاش هیچ وقت چشمام باز نمی شد، کاش دیگه زنده نبودم... کاش دیگه نفس نمی کشیدم...
یکی از زیر دستای امیر ارسلان کنار در وایستاده بود؛ چشمای بازم رو که دید نیش خندی زد و رفت بیرون. لابد رفت رئیسش رو صدا کنه!
- می دونستم پوست کلفت تر از این حرفایی! حالا هم نمی خوای حرف بزنی؟
لال شده بودم. چشمام فقط با نفرت جواب حرفش رو می داد.
- تا فردا بهت مهلت می دم؛ به نفعته که به حرف بیای وگرنه...
کینه از سیاهی مردمک چشمام هم چیکه می کرد.
- و گرنه چی ؟
- من آدمی نیستم که بی گدار بزنم به آب. من از سنگ هم طلا می سازم می فروشم پولش می کنم! اگه قراره به اون مموری نرسم یه جور دیگه جبرانش می کنم با تو!
پست تر از این آدم می تونست وجود داشته باشه؟
انگار از توی چشمام حرفم رو خوند. نیشخند کریهش غلیظ تر شد.
- فردا با کشتی می فرستمت دبی؛ خودت می دونی منظورم چیه! پس یهتره قبل از اون به حرف بیای ! هر چند ضرر مالیمو جبران نمی کنه اما خب!
romangram.com | @romangram_com