#گوتن_پارت_220

نگاهم به شلاق بود که بالا رفت. تقریبا عربده کشیدم و از ته دلم صدا کردم:

- بابا!

دیگه نفسم بالا نمیومد. تنم دیگه حتی گز گز نمی کرد.

بی جون ناله کردم:

-ولم کن خواهش می کنم، من نمیدونم کجاس...

و ضربه ی بعدی همزمان شد با ته مونده ی صدام.

همین که چند ضربه می زد کم کم پوستم سر می شد. دیگه دردش رو حس نمی کردم اما تا ساکت می شدم یه سطل آب یخ خالی می کرد روم. لباسایی که با آرشان گرفته بودیم حالا توی تنم خونی و پاره شده بودن. بغض ولم نمی کرد. چند ساعت پیش سر همین لباسا با هم بحث می کردیم...

جای خالی یه حامی بد جور به چشمم می خورد؛ یه حامی که همیشه نا دیده اش می گرفتم!

کش دار و بی رمق ناله کردم:

- آرشان!

بلافاصله چهره ی آروم و چشمای بسته ‌و صورت خونی اش جلوی چشمام رنگ گرفت.

تموم وجودم می سوخت؛ انگار یکی زنده زنده بخواد آتیشم بزنه، حتی شاید دردش از اون هم بدتر بود.


romangram.com | @romangram_com