#گوتن_پارت_219
- من یتیم تنها چی کار می تونم بکنم که دم به دقیقه اطرافمی دست از سرم بر نمی داری؟ می خوای داغونم کنی هان؟ بیشتر از این؟
جوابم یه پوزخند غلیظ بود. کاش دستام باز بود یه دل سیر می زدمش؛ کاش می تونستم با همین دستای خیس از عرقم خفه اش کنم. تهش این بود که منم می کشتن... مثل پدر نیروان.
مگه برای کسیمهم بود؟
- در واقع مشکل من اینه با تو هیچ کاری ندارم! من اون فلش لعنتی رو می خوام! فکر کردی من مثل پسرم احمقم؟ قاپشو طوری دزدیدی که واسه نگه داشتنت خودشو به آب و آتیش می زد و فکر می کردی من نمی فهمیدم؟
یه پاشو انداخت رو یه پای دیگه اش. بوی عطرش بیشتر زیر بینیم پیچید. کاش می شد نفس نکشم...
- اون فقط یه مهره ی سوخته بود توی شطرنج من؛ باید کنار می رفت! نفس فرهان! من آرشان نیستم دم به دقیقه نازت رو بکشم، بخوای کم لطفی کنی بد می بینی؛ پس قبل از این که اون روی ندیده منو ببینی بگو اون مموری لعنتی کجاست تا به حرف نیاوردمت!
بغ کردم. من نمی دونستم کجاست! حتی روحم ازش خبر دار نبود تا وقتی که آرشان حقیقت رو بهم گفت!
فقط نگاهش کردم، چشماش به حالت خبیثی ریز شد و به همون مرد کناریش اشاره ای کرد.
رفت بیرون و اون مردای سیاه پوش هم دنبالش رفتن.
تازه می خواستم یه نفس راحت بکشم که در به شدت باز شد و یکی از همون زیر دستاش مقابلم قرار گرفت؛ چشمم فقط روی چیزی که تو دستش بود زوم بود. شلاق چرمی!
تنم رعشه گرفت. بیشتر تقلا می کردم تا طناب لعنتی باز شه. اما صدا ازم در نمیومد. در عرض چند دقیقه ی بعد صدای داد و جیغ و گریه ام کل ساختمون رو پر کرده بود؛ ولی واقعا هیچ کی نمی شنید؟ واقعا هیچ کدوم ازون همسایه ها نمی شنیدن صدام رو؟
درد تو سلول به سلول بدنم ریشه دوونده بود. کم کم تنم سر می شد از درد. این خوب نبود، اصلا خوب نبود! روی دست و پاهام ردای سیاه و کبود به چشمم می خورد. با یه ضربه ی دیگه خون جمع شده زیرشون روی دست و پام جاری می شد. هق هقم عجیب مظلومانه شده بود.
romangram.com | @romangram_com