#گوتن_پارت_218
یه کلت مشکی رنگ که روی سرش صدا خفه کن بسته بود تو دستش خودنمایی می کرد.
کله ی تاسش زیر نور اتاق برق می زد. یه گوشی هدفون مانند تو گوشش بود که ازش یه سیم فرفری آویزون بود.
لبخند وحشت آوری کنج لباش جولون می داد. با قیافه ی ترسناکی که داشت دلم هرری ریخت و ناخودآگاه طناب رو محکم تر چسبیدم.
قلبم تند تند به سـ*ـینه ام می کوبید و انگار قصد داشت قفسه سـ*ـینه ام رو بشکافه و بیوفته بیرون.
مرد اومد نزدیک تر؛ خیره نگاهی تو مردمک چشمام انداخت و با همون لب کج شده به یه سمت، رفت بیرون.
در که بسته شد باز به تلاش ام ادامه دادم.
چهره ی آرشان جلوی چشمام بود؛ نمی دونستم اینجا جه خبره اما باید می رفتم، قلبم هم دلخور بود هم شکسته و هم... نگران ! کم کم دیدم تار شد. چشمام باز مه گرفته بودن. اما دست از تقلا بر نمی داشتم. صدای خشکی باعث شدبی حرکت بمونم.
- بیخود زحمت نکش. اون پنج تا گره خورده باز نمی شه.
تنم یخ کرد. انگار یه سطل آب یخ روی بدنم ریخته باشن. خود نامرد عوضیش بود. امیر ارسلان فرهان! از یاد آوری اسمش هم مور مورم شد.
نمی خواستم بغض کنم اما بدجور تو هنجره ام بغض گره خورده بود و صدام رو خش می داد:
- از من چی می خوای؟ چرا من رو آوردی اینجا؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟ چرا ولم نمی کنی زندگیمو بکنم؟...
بغض لعنتی نمی ذاشت لاقل یه بارم که شده از خودم دفاع کنم و حرفمو بزنم!
romangram.com | @romangram_com