#گوتن_پارت_217
طوفان یه چشمای ترو ببین،
تو دوری و تنها ترم هرشب...
چشمام رو که باز کردم، اول همه چیز برام گنگ و مبهم بود. کم کم دیدم واضح شد و فضای اتاقم توی دسترس نگاهم قرار گرفت.
تو اتاق خودم تو خونه ای بودم که خاطره هاش رنگ و بوی زندگی می دادن.
خونه ی پدریم؛ خونه ای که فقط از پدر اسمش روشه و خاطره هاش.
اما مدتی می شد که اجاره داده بودمش
متعجب به اطرافم نگاه کردم؛ من اینجا چی کار می کردم؟
هر قدر که می گذشت و حواسم جون می گرفتن، درد رو بیشتر توی تنم حس می کردم. انگار کل عضله های بدنم سست و کرخت شده بودن.
اومدم از جام بلند شدم که تازه فهمیدم دستام رو بستن به میز کامپیوترم.
چند باری تقلا کردم تا دستام رو باز کنم ولی فایده ای نداشت. هر چقور مچ دستمو پی چرخوندم و طناب رو می کشیدم هیچ اتفاقی نمیوفتاد. فقط رد سرخ رنگی روی مچ و ساعد دستم درست کرده بودم که یه درد دیگه هم به دردای بدنم اضافه می کرد.
انقد تو جام تکون خوردم و خودم رو با همون صندلی به در و دیوار کوبیدم که یهو در اتاق باز شد. نفس نفس می زدم. همه ی تنم می سوخت و تیر می کشید. انگار کل بدنمو به رگبار بسته بودن.
دست از تقلا کردن کشیدم و بی حرکت و آروم بی صدا به مرد سیاه پوش مقابل در خیره شدم.
romangram.com | @romangram_com