#گوتن_پارت_212
پشت یه میز نشستم؛ خدا رو شکر این دیگه واقعا میز بود و صندلی داشت.
با غذای رو به روم بازی می کردم. اشتها نداشتم یا بهتر بگم اشتهام کور شده بود. یه چیزی هی تو دلم وول می خورد؛ شاید بشه اسمش رو گذاشت دلهره یا دلشوره!
نیم ساعتی گذشته بود و آرشان هنوز پیداش نشده بود. کم کم پاهام زیر میز آروم ضرب گرفته بودن. استرس از چشمام هم بیرون می زد.
محمد و نیروان هم که رفته بودن تو بهر هم و اصلا حواسشون به اطراف نبود. طاقت نیاوردم یه جا بند شم.
از جام بلند شدم. از سالن اومدم بیرون و اطراف رو زیر نظر گرفتم.
یکم که از سالن دور شدم صداهای زمزمه مانندی به گوشم خورد. هر چی می رفتم جلو تر صداها برام واضح تر می شدن.
صدا از یه اتاق بود. رفتم جلوی در نیمه باز وایستادم؛ صدای امیر ارسلان بود.
- آره ولی به اندازه کافی کشیدم دیگه؛ الان وقتشه! آوردیش؟!
صدای دوم صدای آرشان بود.
- تو که این همه صبر کردی یکم دیگه صبر کن. یه چیزایی در مورد اون مموری دستگیرم شده؛ بهش نزدیک شدم. یکم دیگه صبر کنی و با مهمونیای الکیت گند نزنی به همه چی از زیر زبون نفس می کشم بیرون.
صدای خنده ی کوتاه و خشکی اومد.
- خوشم اومد! الحق که پسر خودمی! جایزه اتم پیش خودم محفوظه! تو از منم باهوش تری!
romangram.com | @romangram_com