#گوتن_پارت_213
پام لرزید؛ باد کولر گازی همه ی فضا رو خنک می کرد پس چرا حس می کردم یهو همه جا جهنم شد؟ حالم بد بود. نمی شد سر جام وایستم.
من...تازه داشتم بهش عادت می کردم ...وابسته اش شده بودم ... اون چشمای آبی مهربون... اون برق خندون شیطنت تو چشماش .. اون لبخندا ...اون چاله های فضایی و جادویی گوشه لپ هاش... همه اش دروغ بود؟
فقط بخاطر یه فلش مموری؟
چند قدم عقب عقب رفتم. سایه ی کسی روی در افتاده بود. یعنی کسی که تو بود داشت میومد بیرون. ولی انگار روی من بختک افتاده باشه که به زور قدم از قدم بر می داشتم. تن سست و لرزونم حرف حالیش نمی شد که تکون بده به خودش. یه چیزی رفت زیر کفشام و پام گیر کرد. شایدم زانوهای لرزونم لغزیدن که با صدای بدی افتادم زمین. انقد بد خوردم زمین که فقط یه لحظه چشمامو بستم.
درد امونمو بریده بود ولی بعدا هم کقت واسه ناله کردن و گریه کردن بود. با درد کنج سـ*ـینه ام چی کار می کردم من؟
این زمین خوردن انگار یه کنایه و طعنه بود بهم که یکم خودم رو جمع و جور کنم؛ چشمام تار می دید. خودمو روی زمین به سمت عقب می کشیدم. هق هق خفیفی از بین لبای نیمه بازم پرت می شد بیرون.
کف دستام عرق کرده بود. مگه... مگه میشه؟
آرشان تو چند متریم وایستاده بود و با چشمای گرد شده نگاهم می کرد.
گرد غم توی چشمام بی داد می کرد؛ سرم گیج می رفت... می دونستم امشب اینجا یه خبری هست! باید می فهمیدم!
کاش گچ لعنتی پامو وا نمی کردن! کاش اون یکی پامم می شکست و نمیومدم اینجا.
سریع از جام بلند شدم؛ نمی دونم از کجا قدرت پیدا کردم تا باز سر پا شم. چه گردن کلفتی شدی نفس!
داشت میومد سمتم؛ با حالت دو از اون سالن نفرین شده ی لعنتی اومدم بیرون.
romangram.com | @romangram_com