#گوتن_پارت_211
- لازم نیست با صدای بلند غر بزنی! من از حالت صورتتم می فهمم داری نق می زنی هی یه بند. به قول خودت بیخیالی طی کن نفس.
یه مرده اومد پیشش و گرم صحبت شد. دیگه داشتم کلافه می شدم.
از بچگی هر وقت نگاه خیره ی یه نفر روم بود ناخودآگاه بینیم خارش می گرفت و حالا انگار چندین نفر همزمان بهم خیره شده بودن.
طاقت نیاوردم و برگشتم ببینم کیه؛ اطراف رو از نظر گذروندم.
اخه با وجود همچین قیافه هایی تو من چی دیده بود که خیره نگام می کرد؟ شگفتا!
یکی با دیدن من سریع روشو برگردوند برای اینکه نفهمه من دیدم که نگام می کنه!
با دیدن دسته ی کلت مشکی رنگی که از زیر کتش زده بود بیرون ماتم برد؛ اینجا چه خبره؟
بیشتر اومدم سمت آرشان و بهش نزدیک تر شدم.
خود آرشان هم از وقتی اومدیم حالش تعریفی نداشت؛ مدام با نگرانی در خفا اطراف رو زیر چشمی می پائید.
یه نفر اومد و با صدای بلند همه رو راهنمایی کرد به سمت سالن برای شام.
- نفس تو برو من میام؛ یه جایی بشین که من بتونم پیدات کنم خب؟
سری تکون دادم و نامطمئن به سمت سالن راه افتادم. برام عجیب بود که می خواست برای چند دقیقه هم که شده تنهام بذاره! مدام چشم چرخوندم اما دیگه اون مرد تفنگ به جیب رو ندیدم.
romangram.com | @romangram_com