#گوتن_پارت_208
- خدا به خیر کنه! باز تو راه افتادی ورجه وورجه ات شروع شد. الانه که ویلا رو بیاری بذاری رو سر من!
خندیدم و سرخوش چند قدم دیگه برداشتم ...
***
- همین خوبه دیگه آرشی !
جان؟ آرشی دیگه چه صیغه ای بود که یه دفعه از دهنم پرید بیرون؟ چه پسر خاله شده ام باهاش! اما انگار اهمیتی به چیزی که گفتم نداد.
- اینجا شو نگاه کن. چاک سـ*ـینه اش بازه! نخیر اینو بر نمی داریم!
- ای بابا. من از اینی که تو می گی خوشم نمیاد نمی خوام برش دارم!
- باشه پس بیخیالش می شیم و دیگه جایی نمی ریم.
- اَه آرشان بیخیال شو دیگه پوسیدم تو ویلا!
- یا این یا هیچ چیز دیگه!
به لباس مجلسی مشکی ساده که روش کار شده بود خیره شدم. در عین سادگی ظاهر خوبی داشت؛ تا نزدیکای رون پام می رسید. به جای آستیناش حریر نازک مشکی بود که اگه دست آرشان بود می داد اون آستین هاشم پارچه کلفت مشکی بزنن معلوم نشه! شایدم با چادر مشکی یه شنل درست می کرد پشتش می گفت اینو بکش دورت شبیه زورو... استغفرالله!
لباس بدی نبود ولی از لج آرشان نمی خواستم انتخابش کنم.
romangram.com | @romangram_com