#گوتن_پارت_207

انگار دیگه کم کم از دستم کلافه شده بود و به وجد اومده بود. از صبح هر روشیو امتحان کرده بود. از زبون نرم و مهربونی و چاخلصتم قربونتم گرفته تا دعوا و داد و بیداد.

مرغم یه پا داشت! پای دیگشم احتمالا مثل من توی گچ بود! با این تفاوت که من تازه گچ پامو وا کرده بودم.

یهو گوشه لبش کج شد و یه لبخند مرموز زد .

بی هوا ولم کرد و چند قدم دور تر از من وایستاد.

با تعجب داشتم نگاش می کردم که یادم افتاد وسط حیاط رو یه پا وایستادم. دستاشو روی قفسه سـ*ـینه اش به حالت چلیپا تو هم کرده بود و خونسرد نگام می کرد.

- حالا دیگه خود دانی! من دارم می رم؛ یا راه می ری یا همینجا می مونی. دیشب پریشب یه صداهای شغال یا روباهم می شنیدم. فکر نکنم نیروان کمکت بیاد. بقیه هم که سرشون حسابی شلوغه!

داشت یه دستی می زدیا واقعی می گفت؟ اگه واقعا روباه داشته باشه چی؟ گرگ و شغال چی؟ شمال هر چی نداشته باشه مار رو که داره! اگه مار فس فس کنان میومد سمتم چی؟

اومدم برم سمتش و بگیرمش تا نذارم بره که تلو تلو خوردم و تعادلم رو از دست دادم. نا خود آگاه برای این که نیوفتم پام رو گذاشتم رو زمین.

تازه فهمیدم چی کار کردم یه هیی بلندی کشیدم و به پام نگاه انداختم.

یکم تکونش دادم. نه انگار واقعا اتفاقی نیوفتاد، محتاطانه پام رو بلند کردم و یه قدم برداشتم؛ یکم مور مورم شد ولی دردم نگرفت. طوری مورچه وار پامو تکون می دادم که انگار قرار بود قدم اخر توی گردو شکستم واسه ی گرگ شدن رو بردارم!

نیشم به معنای واقعی باز شد. چند قدم دیگه برداشتم.

آرشان یه نفس راحت کشید و بعد یه دفعه گفت:


romangram.com | @romangram_com