#گوتن_پارت_206

گاهی وقت ها طوری جواب بد رفتاریام رو با مهربونی و روی خوش می داد که ساکت می شدم و فقط نگاهش می کردم. شایدم بخاطر پشیمونیم بود از رفتارم. یا عذاب وجدان! نمی دونم. یه حس جدید انگار تو حوالی دلم پیداش شده بود که خیلی باهام بیگانه بود. خیلی! شاید بخاطر همین بود که این مدت انقدر سردرگم و گیج شده بودم.

هیچ وقت سابقه نداشت کنترل اوضاع از دستم در بره و حالا... حتی روی نگاهام هم کنترلی نداشتم.

نمی شه اسمش رو گذاشت دوست داشتن ولی شاید بشه بهش گفت وابستگی. یا لاقل از بین رفتن کینه ای که نسبت بهش توی دلم داشتم.

انگاری دیگه ازش بدم نمیومد. لاقل نه به شدت کسی که به عنوان تخریبگر زندگیم تصورش می کردم!

هنوزم نفهمیدم اون روز که تلفن آرشان زنگ خورد چی شد که رفت و انقد مرموز بود! و درست بعد از اون روز تعداد دوستا و همکارای محمد بیشتر شدن. از پچ و وا پچ هاشون معلوم بود که یکی مرده. انگار یکی از اعضای خودشون بوده. نمی دونم. حتی جرئت پرسیدنشو نداشتم. دلشو نداشتم...

صدای آرشان رشته افکارم رو پاره کرد:

- تنبل خانوم لاقل یه تلاشی بکن! کم مونده دیگه خودم بیام به جات راه برم!

یه نیم نگاه به آرشان و بعد به پام که تازه گچش باز شده بود انداختم. با یاد آوری لحظه ای که گچ پام رو باز کردن و با پوست چروکیده پام مواجه شدم یه لرز خفیف تنم رو در بر گرفت.

دکتری که گچ رو در آورده بود می گفت پام خوب شده و می تونم راه برم ولی من می ترسیدم پام رو بزارم زمین.

پام تیر بکشه یا همین که پام رو گذاشتم زمین تلق! صدای شیکستن دوباره استخون پام رو بشنوم.

آرشان هم که انگار امروز کمر بسته بود که هر طوری شده وادار کنه منو مثل آدم راه برم.

وسط باغ لنگ در هوا وایستاده بودم و با اخم به آرشان نگاه می کردم. عین بچه هایی که معلمشون تنبیهشون کرده که یه پاشون بالا باشه!


romangram.com | @romangram_com