#گوتن_پارت_209

وقتی دیدم حریفش نمی شم با اکراه لباس رو برداشتم و رفتم تو پرو. یه طوری پامو حین رفتن روی زمین می کشیدم که انگار با هر قدم از روی ارشان رد می شم!

بالاخره با کلی مکافات پوشیدمش. زیپشو هم خودم بستم. والا من نمی دونم چطوری این دخترا تو رمانا نمی تونن زیپ لباسشونو ببندن! مگه اینکه چلاغ باشن یا همچین چیزی!

بر خلاف ظاهر غلط اندازش خوب توی تنم نشسته بود.

اما نذاشتم آرشان ببینه؛ گفتم الان یه ایراد دیگه از یه جاش پیدا می کنه بیا و درست کن! لباسم رو عوض کردم و از پرو اومدم بیرون.

در نهایت همون لباس رو با یه کیف کوچیک مشکی و کفشای مشکی مدل دار که روش پاپیونای ریز طلایی داشت ست کردیم و خریدیم.

برای آرشان هم یه کت لی سورمه ای و پیراهن سفید طرح دار و شلوار کتون سورمه ای تیره گرفتیم.

امشب شب خاصی نبود، دعوت شده بودیم به یه مهمونی. مهمونی یکی از دوستای بابای آرشان.

بهتر از خونه موندن بود. هرچند که بعدا از حرفم پشیمون شدم...

برای آخرین بار نگاهی توی آینه به خودم انداختم، یکم از عطر مخصوص خودم زدم و از اتاق پرو خانوما اومدم بیرون.

همین طور که داشتم می رفتم سمت میز آرشان شالم رو روی سرم مرتب می کردم. مهمونی قاطی بود و از همون اول اخم غلیظ آرشان نشون می داد که اگه بخوام شیطنت کنم امروز با سیل گیر دادنا و غر هاش مواجه خواهم شد در نتیجه سعی می کردم بهونه ندم دستش.

میز که چه عرض کنم صندلی نذاشته بودن براش! نمی دونم مثلا فکر می کردن اینجا ترکیه اس؟ کویته یا چی؟ این جوری میزهای پایه بلند شیشه ای که روشونم پر از آبمیوه و شیرینی بود گذاشته بودن. اگه روشون می شد احتمالا از نوشیدنی های اونور آبی هم میاوردن! یاشایدم بود و آرشان قبل اومدن من جمعشون کرده بود. با اون سر و وضعی که از مهمونا دیدم هیچی بعید نبود! قیافه های انچنانی، تیپ های انچنانی! به آرشان می خورد که تو یه همچین جمع هایی باشه اما من... نه! زمین تا اسمون فرق داشتم باهاشون، لاقل از نظر قیافه!

بعضی از دخترا و پسرا انقد خوش قیافه بودن که چند دقیقه نگاهشون نی کردم و ارشان مدام به پهلوم سیخونک می زد.


romangram.com | @romangram_com