#گوتن_پارت_183
- بعد از تموم شدن این اتفاقا و دستگیری این باند بزرگ تو تصمیم می گیری که جدا شیم یا با هم بمونیم.
سرجام خم شدم.
می خواستم بگم از الان جوابم معلومه که انگشت اشاره اش رو گذاشت رو لبام.
- هیشش. الان نه! می دونم چی می خوای بگی ولی الان نه! الان وقت داغون شدنم نیست، یکم باید...
انگار صداش بغض داشت... خیلی کم اما حسش کردم.
-... باید بتونم قوی باشم الان وقت فروریختن نیست.
سرش پایین بود.
- می دونم حتی نمی خوای قیافه ام رو تحمل کنی، ولی یه روی بالاخره خیلی چیزا برات روشن می شه. امیدوارم اون روز از تصمیمی که گرفتی پشیمون نشی.
- مگه چیز دیگه ای هم هست که من نمی دونم؟
اولین بار بود که آبی چشماش رو این طوری غمگین می دیدم. نمی تونستم باور کنم این همون پسر زورگو و از خود راضی مغروره.
یه آه بلند کشید.
- خیلی چیزا نفس! البته زیاد مهم نیست؛ برای تو. چون فکر نکنم حتی علاقه یا رغبتی به شنیدنش داشته باشی. اما اگه یه روزی خواستی بفهمی و من به هر طریقی نتونستم بهت بگم یا دیگه پیش هم نبودیم... می تونی از نیروان بپرسی. اون کمکت می کنه. فقط این حرفم رو یادت نره نفس!
romangram.com | @romangram_com