#گوتن_پارت_182

-کاش می فهمیدی با هر حرفت چه خنجری تو‌قلبم می کنی و هی بیرونش میاری...

سرش رو چرخوند سمتم و با صدای بلند تری گفت:

- یواش یواش! بزن رو ترمز خانوم کوچولو! اگه فکر می کنی همه اینا زیر سر منه واقعا داری اشتباه می کنی! فکر کنم بهت گفته بودم به هیچ وجه حاضر به همکاری با بابام نبودم چه برسه به اینکه بخوام چیزی که دنبالشه رو بزارم کف دستش!

اگه یادت باشه اون روز توی کلاس اون استاد ... کار اون بود! اون رفت و آمدای عجیب اطراف خونتون هم ... خودت می دونی دیگه! یه طوری مثلا می خواست چون برادرشه بدون خون و خون ریزی چیزی که منتظرشه رو بدست بیاره.

به پنجره خیره شده بود.

- انگار نمی خواست باور کنه. تقریبا رکب خورده بود، اونم چه رکب بزرگی! چیزی که یه عمر دنبالش می گشت، دنبال کسی بود که از گوشت ک پوست خودش بود‌. برادرش!

- پس اون وصیت نامه... اصلا تو چرا قبول کردی اونو؟ مگه خودت نگفتی my friend دارم! مگه از من متنفر نبودی؟ چی شد یهو فردین بازی دراوردی؟

تلخندی زد و گوشه لبش کج شد.

- بهتره راجبش صحبت نکنیم. فعلا نه جاشه و نه من می خوام بیشتر از این اذیتت کنم و از خودم تو ذهنت هیولای بزرگتری بسازم. این ازدواج صوری بود آره اما...

برای ثانیه ای چشماش رو بست و پلکاش رو محکم بهم فشرد.

- ... تصمیم گیری رو می ذارم به عهده ی خودت!

انگار جونش در اومد تا این حرف رو بزنه از حالتش می شد فهمید.


romangram.com | @romangram_com