#گودبای_تهران_پارت_679
با مهربونی گفتم: آجی اگه تو ام عاشقشی نزار انقدر زجر بکشه ؛ ولی اگه بهش احساسی نداری و نمی خوای کنارش باشی ؛ بخدا قسم دیگه نمیزارم سمتت بیاد... دیگه من برگشتمو عین کوه مراقبتم
ترنم لبخند زدو گفت: من عاشق توام نازنین قسم میخورم
خندیدمو عین قدیم گفتم: منکه خیلی مخلصتم ابجی
ترنمم خندید. یهو ناراحتی گفت: من رفیقتم ؛ میدونم چقدر بدت می اومد از اینکه سیاوش ازدواج کنه... یادته ؟ خودت همیشه حرص میخوردی سر اینکاراش
لبخندی زدمو گفتم: من از این متنفر بودم که سیاوش بره با دخترای رنگارنگو عوضی که تو مهمونیای شبانه ولو هستن! فکر کن مثلا با یکی مثل ثریا ازدواج میکرد ، چقدر میتونست رو مخ باشه... ولی اون عاشق تو شده ، تو ام که از بهترینایی . من که حاضرم رو پاکیت قسم بخورم. هم تو هم سیاوش از بهترین آدمای زندگی منین. حالا چی میگی؟
ترنم لبخندی زدو با شرمندگی گفت: اگه تو این نظرو داری... پس منم راستشو میگم!
منتظر نگاهش کردم
گفت: من عاشق سیاوشم...
لبخندی زدمو با شوق بوس بارونش کردم ؛ حس کردم ترنمم بعد مدتهاست که از ته دل خوشحاله و می خنده.
.....
خلاصه وقتی از بحث سیاوش مطمئن شدم نشستم از تموم ماجراهایی که تو روستا واسم اتفاق افتاد واسش گفتم! از ازدواجم... از حامله بودنم...
ترنم وقتی فهمید حاملم عین سیاوش ناراحت شد اولش ؛ چون اونم فکر میکرد من بزور حامله شدم! ولی وقتی گفتم عاشق شدمو این بچه از مرد زندگیمه فوقوالعاده خوش حال شد!
کلی حرف زدیمو سه تایی یه بستنی مشتی زدیم تو رگ!
romangram.com | @romangram_com