#گودبای_تهران_پارت_678

گریم شدید شدو گفتم:

- وقتی سوار اون ماشین شدیو رفتی از روستا ؛ داشتم از گریه می مردم ترنم... داشتم از دلتنگی می مردم! یه بغض عجیبی از اون روز تو گلوم موند و امروز که بعد چند سال دیدمت دوباره پاره شد...

ترنم با گریه به حرفام گوش می داد!

ادامه دادم : وقتی بعد این همه مدت برگشتم تهران ؛ تموم خاطرات خوشه گذشته به من سیلی زدن ؛ همه از رفتنم گِله داشتن، من متعلق به همین جام ؛ به تهران ! به خاطرات قشنگمون...

ترنم سرمو تو آغوش کشید و دوباره عین قدیم زمزمه های اروم می کرد تا گریم بند بیاد!

اما سخت بود ! خیلی سخت بود...



از آغوشش اومدم بیرون! با گریه گفتم : با رفتنمون همه رو ناراحت کردیم ؛ امیررضارو ، سیاوش، احسان و سپیده ؛ کامیار... حتی وقت نشد برای آخرین بار مامانتو ببینی.

حالا ترنم بود که اشکاش بند نمی اومد ؛ دستشو گرفت جلوی صورتش و تا میتونست گریه کرد

با شرمندگی گفتم: منو ببخش ترنم ؛ تو به پای من سوختی... منو ببخش ترنم ولی بدون من تورو اندازه خواهره نداشتم دوست دارم ؛ هیچکس تو دنیا عین تو برام عزیز نیست.... منو ببخش ترنم میدونم سخته اما تو به خاطره من بود که مجبور شدی با سیاوش ازدواج کنی ؛ تا دنیا دنیاست و من هنوز توش نفس می کشم هیچ وقت نمیتونم کارایی رو که واسم کردی و جبران کنم! ترنم تو از سیاوش متنفر بودی اونم بخاطر من ؛ اینو من بهتر از هرکسی میدونم اما مجبور شدی زنش بشی بازم بخاطر من... ( ترنم با چشمای قرمز شدش نگاهم کرد)

با عجز ادامه دادم : اما ترنم سرنوشت این بود که اینطور بشه... از اون روزی که رفتی ؛ سیاوش حالش خیلی خرابه ، من خوب میشناسمش و میدونم که چقدر افسردست ؛ هر شب بخاطرت تا صبح بیدار بود! باورکن تو این چند هفته اصلا یه آب خوش از گلوش پایین نرفته... من عشق و تو چشماش دیدم... ترنم سیاوش داره نابود میشه ؛ بزور لب به غذا میزنه! دارم جلوی چشمام میبینم که اون سیاوش مغرور داره تلف میشه...

خودمم باور نمی شد اما الان حاضرم قسم بخورم که سیاوش واقعا عاشق توئه... اینو دارم جدی می گم

ترنم با ناراحتی به چشمام نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com