#گودبای_تهران_پارت_677
شاید بخاطره اینکه همه خاطرات گذشته مرور شد تو ذهنم
نشستم رو زانوهامو با شوق گفتم: واااااای خدا ؛ تو کی وقت کردی به دنیا بیای و انقدر زود بزرگ شی؟؟
ترنم گفت: زود؟؟ نزدیک چهارسال گذشته ها
لبخند تلخی زدمو سهیل و بوسیدم . بعد از جام بلند شدمو گفتم : پس بریم پارک ؛ که هم آقا سهیل بازی کنه و هم ما حرف بزنیم
ترنم سرشو تکون دادو سه نفری راهی یه پارک نزدیک شدیم!
بعد یه ربع پیاده روی رسیدیم پارک و سهیل با شوق رفت سمت وسایل بازی!
منو ترنمم نشستیم روی نیمکت...
به چشمای ترنم نگاه کردم ؛ اونم همینطور
اشک از گونم سرازیر شد...
ترنم با نگرانی گفت: چیشدی دیوونه؟؟؟
با بغض گفتم: سخت بود....دوری از تهران ؛ دوری از سیاوش...دوری از تو... ترنم خاطره هامون یادته؟؟؟ یادته چقدر شیطونی می کردیم چقدر می خندیدیم... دانشکده رو یادته ترنم؟ چه روزایی که تا شب باهم کله تهرانو گشت زدیمو از شوق خنده اشکامون سرازیر میشد! دوری از همه اینا سخت بود ! سرمون درد می کرد واسه کِرم ریختن! پایه همه کارای هم بودیم پایه یه همه دیوونه بازیامون بودیم...
ترنم اشکشو پاک کردو گفت: اون روزا خیلی خوب بود ؛ اما یه کوه فاصله بینمون افتاد.
romangram.com | @romangram_com