#گودبای_تهران_پارت_676
از استرس دستام عرق کرده بود. هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز ، دیدن ترنم انقدر برام سخت بشه.
اومدم زنگ آیفن و بزنم که یهو در کوچیکه آپارتمان باز شد.
و ترنم با یه بچه اومد بیرون! دستم رو هوا خشک شد.
بلاخره نگاهش بهم افتاد ، اونم خشکش زد
نمیدونم اشکم کجا بود ؛ ولی با ذوق گفتم: تررررررنم
دوییدم سمتشو سفت همه بغل کردیم
متعجب گفت: نازنین؟؟؟ واقعااااا خودتی
با اشک شوق گفتم: آره خواهری خودمم ؛ بی معرفت مگه نگفتی بر میگردی؟؟؟ چیشد پس ، تو که رفتی و پشت سرتم نگاه نکردی
ترنم ازم جدا شد اشکاشو پاک کرد و گفت: نشد که بر گردم نازی نشد...
نگاهی به پسر کوچولوی خوشگلی که با تعجب داشت مارو نگاه می کرد کردمو گفتم: این آقا پسره کیه؟
ترنم با لبخند گفت: سهیله... پسره سپیده ؛ قول داده بودم ببرمش پارک
نمیدونم چرا با این حرفش یه تلخی نشست رو قلبم!
romangram.com | @romangram_com