#گودبای_تهران_پارت_673

میفهمم که لبخنداش از ته دل نیست.

باید یه کاری واسش بکنم ؛ این ماجرارو به عمادم گفتم اون این پیشنهادو داد که یکاری کنم ترنم برگرده...



اون شب بازم بی میل غذاشو خوردو رفت گرفت خوابید ؛ اولا تا صبح بیدار می موند اما حالا حس میکنم می خواد خودشو غرق کار کنه که از فکر ترنم بیاد بیرون!



ساعت پنج عصر روز بعد ؛ لباسای بیرونمو پوشیدم!

تو آینه به خودم نگاه کردم ، خب همه چی تکمیله...

یه چشمک به خودم زدمو گفتم : ببینم بعد این همه مدت بازم مثل قدیم میتونی پراید مشکی رو بپیچونی یا نه!

یاعلی ، برو که رفتیم...

از خونه زدم بیرون ؛ بعد یه ربع پیاده روی رسیدم به سر خیابون.

عرض خیابون رو داشتم طی می کردم که یکی بوق زد...

برگشتم دیدم خودشه! بازم یه پراید مشکی.

حتما تاحالا به سیاوش خبر داده...


romangram.com | @romangram_com