#گودبای_تهران_پارت_674
وایسادم ؛ واسه یه تاکسی دست تکون دادم ، خداروشکر وایساد.
نیمنگاهی به پراید انداختمو سوار شدم!
یه آدرس گنگی از خونه سپیده تو خاطرم بود اما قبلش باید از شر این پراید مشکی خلاص میشدم ، وگرنه سیاوش دستمو میخوند...
یاد آوری مسیرایی که تو گذشته با سهیل مشخص کرده بودیم تا پراید مشکی رو بپیچونیم ؛ یکم برام تلخ بود!
چقدر منو سهیل باهم خاطره داشتیم! با اون کاری که باهام کرد ؛ اما من بخشیدمش...
من سهیل رو عین داداشم دوست دارم. سهیل دایی منه...
اون مهرزاده ؛ برادره مامانم! میبخشمش و علاقمو نسبت بهش حفظ میکنم! سهیل ناخاسته منو به عشق زندگیم رسوند.
کاش روزی بتونم دوباره ببینمش و بهش بگم برگرده ایران ؛ برگرده روستای مامانم... خان آقا رو ببینه!
کاش می شد...
خلاصه بعد چند دقیقه رسیدم به مکان مورد نظرم
از ماشین پیاده شدم ؛ پولش رو حساب کردم و رفت.
نفس عمیقی کشیدم...
romangram.com | @romangram_com