#گودبای_تهران_پارت_672
حالا دیگه از خداشه بیاد تهران...
وقتی صدای باز شدن در سالن اومد ، نگاهی به ساعت مچیم انداختم.
۸ شب و نشون می داد! پس سیاوش اومده.
در قابلمه رو گذاشتم تا غذا حسابی دم بکشه ، از آشپزخونه اومدم بیرون
با خوش رویی به قیافه خسته و افسردش نگاه کردم و گفتم: سلااااام خسته نباشی
کتشو در آورد لبخند بی جونی زدو گفت: سلام ؛ عماد نیومده؟
کتش رو از دستش گرفتم و گفتم: نه زنگ زد گفت فردا شب برمیگرده تهران
سری تکون داد و گفت: حاله بچه چطوره؟
با لبخند گفتم: عالیهههه حسابیمم باباجون سیاوششو میبوسه از راهه دور
لبخندی زدو رفت سمت اتاقش.
دپرس به رفتنش نگاه کردم ؛ می دونی اون اولا فکر می کردم به زور مجبور شده ترنم و بگیره...
اما حالا میبینم نه ؛ سیاوش واقعا عاشق ترنمه!
romangram.com | @romangram_com