#گودبای_تهران_پارت_671
میدونی دقیقا نمی دونم ، ولی شاید این تقدیر نازنین بود که عشقش رو تو روستای مادریش پیدا کنه! شما دوتا واقعا عاشقید ، من این احساس رو هم از چشمای تو و هم از چشمای نازنین خوندم... ( سیاوش رو به من گفت) بیا نازنینم ، همسرت اومده . نمی خوای بیای پیشش؟؟
بغضم ترکید ؛ با دو رفتم پیش سیاوش سفت بغلش کردم.
با مهربونی منو تو آغوشش جا داد.
بعد یک دقیقه گریه تو بغلش گفت: خب خوبه دیگه ؛ حالا برو پیش عماد
چشمک زدو گفت: منم میرم پی نخد سیاه
خجالت کشیدم و فقط لبخند زدم!
عماد کلی تشکر کردو ، سیاوش ازمون دور شد.
آروم چرخیدم سمت عماد و با عشق به چهره قشنگش نگاه کردم...
اونم انگار داشت با چشماش صورتم رو می بلعید...
.....................................................................
حدودا یه هفته ایی میگذره و ما سه تا حسابی باهم اُخت شدیم!
عمادو سیاوش که خیلی باهم رفیق شدن.
سیاوش شرط گذاشت که عماد باید یه خونه تو تهران بگیره و ما اینجا زندگی کنیم! با اینکه من راضی نبودمو دلم پر می کشید واسه روستا و خان آقا ؛ اما عماد با کله قبول کرد! عماد همیشه دلش میخواست بیایم تهران زندگی کنیم ولی من موافقت نمی کردم!
romangram.com | @romangram_com