#گودبای_تهران_پارت_670

همه این حرفا رو با گریه گفت! دلم براش کباب شد ، تازه می فهمم چقدر دلم براش تنگ شده بود.



قلبم محکم به سینه می کوبید ، انگار دلش نمی خواست عمادو تو اون وضعیت ببینه!

نگاهم سُر خورد رو سیاوش ، همچنان دست به سینه داشت به عماد نگاه می کرد.

رفت بالا سر عماد وایساد ، نمیدونم واکنشش چیه...

دل تو دلم نیست...

وقتی دستشو مردونه و مهربون ، سمت عماد دراز کرد ، اشک از چشمام چکید بیرون.

انگار همه وجودم رها شده بود.

عماد اشکاشو پاک کردو متعجب به دست سیاوش نگاه کرد ، بعد سفت دستشو گرفت و از جاش بلند شد.

سر به زیر وایساد جلوی سیاوش...

من هنوز اشکم بند نیومده بود ، این صحنه می تونست یکی از بهترین صحنه های زندگیم باشه!

سیاوش خوب عمادو بر انداز کردو گفت: اون لحظه اول که دیدمت... فقط می خواستم بکشمت ، چون فکر می کردم تو بزور دختره منو عقد خودت کردی! ولی حالا میبینم تو ناخاسته خودت رو به من ثابت کردی ؛ تو بهم ثابت کردی که عین یه مرد واقعی مراقب نازنینم هستی. حق رو به تو میدم عماد ، این خیلی سخته که آدم زنش رو تو همچین وضعیتی ببینه و هر مرده دیگه ایی که جای تو بود این واکنش رو نشون میداد.




romangram.com | @romangram_com