#گودبای_تهران_پارت_669

سرمو تکون دادم ، سیاوش رفت سمت در حیاط ، وقتی بازش کرد بدون هیچ حرفی فقط به اون شخصی که پشت در بود نگاه می کرد!

منم تعجب کردم ، یعنی کیه؟ ترنم برگشته؟؟

سیاوش کنار وایساد و به من نگاه کرد. سوالی نگاهش کردم! با اخم گفت: بیا تو

بی صبرانه نگاه کردم تا ببینم کی پشت دره...

با دیدن قیافه شرمنده عماد ، فَکم افتاد زمین!

خیلی شرمسارو سر به زیر اومد تو ؛ انقدر دلم برای این حالتش سوخت که نگو! ریشاش بلند شده بود

سرو وضع بهم ریخته ایی داشت . معلومه حالش خوب نیست اصلا



نمیدونم باید چه واکنشی نشون میدادم ، نباید می بخشیدمش؟؟ تنبیهش بس نیست؟؟

سیاوش درو بست و دست به سینه با اخم غلیظ منتظر به عماد نگاه کرد.

در عین ناباوری من ، عماد زد زیر گریه!!

نشست رو زمین و با گریه گفت: آقا سیاوش ، بخدا غلط کردم بخدا بچگی کردم ، بی عقلی کردم ، نفهمی کردم... اومدم تا هرچقدر دلت میخواد تلافیشو در بیاری سرم ، اومدم با جون دل کتکم بزنی تا شاید منو ببخشی ؛ ولی بهم حق بده آقا سیاوش ، این خیلی سخته که آدم زنشو...عشق زندگیشو...مادره بچش کنار یکی دیگه ببینه! آخه من از کجا باید تشخیص میدادم وقتی شما انقدر جوون و خوش قیافه هستید! آقا سیاوش بزن ، بزن ولی منو از زن و بچم دور نکن... چند وقته به هر دری زدم تا اینجارو پیدا کنم ، توروخدا دست رد به سینم نزن!




romangram.com | @romangram_com