#گودبای_تهران_پارت_668
به آسمون خیره شدم و گفتم :
- وقتی به سهیل گفتم که یادم رفته عابر بانک تورو بیارم با خودم ، رفتارش تغییر کرد ؛ باورم نمی شد همون سهیل قبلی باشه! تو یه چند ثانیه به قدری تغییر کرده بود که دیگه نمی شناختمش... اون شب ؛ بعد چند ساعت رانندگی ماشین و یه جا زدیم بغل ، پیاده شدیم... منو ترنم رفتیم سمت یه چایی خونه! با خیال راحت چایی خوردیم و بعد سی دقیقه اومدیم بیرون ؛ دیدیم سهیل سرش تو صندوقه... یهو کوله پشتی مو پرت کرد رو زمین و همه نقشه های کثیفش رو گفت... ( قطره اشکی که از چشمم چکید رو پاک کردم ) منو ترنم با گریه التماسش کردیم اما اون تو اوج بی رحمی مارو ول کردو رفت. از شانسمون یه وانتی می خاست بره روستای مامان ، خدا خیرش بده که مارو برد همراه خودش! اون شب ما رفتیم روستا و شب تو امامزاده خوابیدیم ؛ همون شب مادره ترنم فوت کردو فردا روزش اون مجبور شد برگرده ؛ من تنها موندم تو روستا و خدا بهم کمک کرد که خان آقا رو پیدا کردم! اون منو عین دختر خودش لای پر غو ازم نگهداری کرد ؛ من تو اون مدت( خجالت می کشیدم اما باید می گفتم ) عاشق شدم! عاشق یه پسری به اسم عماد ، یه دختری رو نشون کرده بودن واسش... ولی بخاطر من با همه جنگید! ( سرمو انداختم پایین و گفتم) من واقعا عاشقشم...
با پوزخند گفت : عاشقشی؟؟ یعنی من انقدر حق نداشتم که تو بزرگترین تصمیم زندگی تو دخالت کنم؟
با عجز گفتم: باورکن ؛ تو اون لحظه فقط می خواستم تو بغلت گریه کنم ، می خواستم کنارم باشی ، می خواستم برگردم تهران... اما می دونستم که منو می کُشی ، من ترسیدم بابا ؛ میفهمی؟؟ من ازت می ترسیدم...
دستمو گرفت و نوازش کرد . گفت: یعنی باور کنم تو به خواسته خودت ازدواج کردی؟ باورکنم این بچه تو شکمت به اجبار نیست؟؟ یعنی می خوای من حق اون پسره رو کف دستش نزارم؟؟؟
با عجز گفتم : بابا من دوستش دارم! اون تنها کسیه که من تو عمرم دل بهش بستم... اونم واقعی
با نگرانی خیره تو چشمام بود! یهو یه لبخند زدو گفت: بنظرت اگه تموم زمینای علیمراد و بفروشیم ، میتونیم خسارتی که سهیل به کامران زدو جبران کنیم؟
با این حرفش دوتایی زدیم زیر خنده...
میون خنده هامون صدای آیفن خونه اومد!
متعجب گفتم : کی می تونه باشه این وقت شب؟
سیاوش سیگارشو پرت کردو گفت: لابد بازم کارو خراب کردن این دست و پا چلفتیا! تو برو داخل
romangram.com | @romangram_com