#گودبای_تهران_پارت_667
بعد اینکه حسابی سیر شدم از جام بلند شدم و از آشپزخونه اومدم بیرون ، از رو چوب لباسی ؛ شِنل قهوه ایی رنگمو برداشتمو پوشیدم.
بعد رفتم سمت در و از خونه خارج شدم.
سیاوش تو ایوون وایساده بودو داشت سیگار می کشید.
این سیگار لعنتی داره نابودش می کنه!
آروم و قدم زنان رفتم کنارش، متوجه حضورم شد!
چه ماهه قشنگی تو آسمونه امشبه...
گردو سفید!
سیاوش سکوت بینمون رو شکست و گفت: چیشد که اوضاع به اینجا رسید؟ ما که زندگی نسبتا خوبی داشتیم...
لبخند آرومی زدم و گفتم: هنوزم همه چی مثل قبله ؛ چیزی عوض نشده که
نیم نگاهی به شکمم کرد ، بعد خیره شد تو چشمام و گفت: چیزی عوض نشده؟!
سرمو آروم پایین انداختم و دستی به شکمم کشیدم ؛ با خجالت گفتم: اون شب... خیلی تلخ بود همه چی!
دود سیگارشو فرستاد هوا و منتظر نگاهم کرد.
romangram.com | @romangram_com