#گودبای_تهران_پارت_665

سنگینی نگاهمو حس کرد ، چون سرشو آورد بالا و نگاهم کرد!

لبخند بی جونی زدو بی هوا گفت:

- تو میدونستی که من خیلی دوستت دارم؟؟

شوکه شدم از حرفش!

اون سیاوش مغرور که چیزی جز اخم تحویلم نمی داد حالا بهم بی پروا محبت میکنه!

نیشم تا بناگوش باز شد!

مهربون گفت:

- تو مثل نفسم میمونی ؛ نری و منو تو تنهایی رهام کنی! اونوقته که خفه میشم



بغض نشست تو گلوم ؛ گفتم:

- الهی من فدات بشم ؛ دیگه آسمونم زمین بیاد من از کنارت نمیرم



لبخند زدو از جاش بلند شد ، از آشپزخونه رفت بیرون ، رفت سمت در سالنو ازش خارج شد!


romangram.com | @romangram_com