#گودبای_تهران_پارت_663

یهو گفت:

- از اینجا برو سیاوش ؛ من دیگه به اون خونه کوفتی بر نمیگردم

اینو گفتم سریع دویید سمت پله ها و عین فشنگ ازشون بالا رفت...

حالا من موندمو احسان که یه دنیا سوال تو ذهنش نقش بسته!

قبل اینکه چیزی بپرسه از کنارش رد شدمو از ساختمون رفتم بیرون!

با اعصاب خورد تا خونه رانندگی کردم...



[ نازنین ]

دو هفته بعد



خب همه چی حاضره! خداروشکر

رفتم دستمو شستم بعدش راهه اتاق سیاوش رو در پیش گرفتم!

لای در باز بود


romangram.com | @romangram_com