#گودبای_تهران_پارت_654

از یاد آوری خاطرات گذشته لبخند کمرنگی نشست رو لبم...

رفتم سمت پله هاو آروم ازشون بالا رفتم ؛ دیگه عین قدیم توان دوییدن ازشون رو ندارم.



وقتی رسیدم جلوی اتاقم ، آروم دستگیره فلزی درو اوردم پایین و در باز شد...

در باز شدو موج غم انگیزی از خاطرات به من سیلی زدن!

وارد شدمو درو پشت سر خودم بستم‌.

همه چی خاک خورده بود ؛ انگار سالهاست که کسی وارد این اتاق نشده...

صدای اعتراض و میشنیدم ؛ تموم وسایلای اتاقم از رفتنم گِله داشتن!

نگاهم رو همه چی سُر خورد و رو آینه ثابت موند‌‌.



[ ترنم: وایسا وایسا

گفتم: باز چیشده؟؟

رفت سمت آینه و با ماژیک بزرگ نوشت ( گود بای تهران )


romangram.com | @romangram_com