#گودبای_تهران_پارت_651
با چشمای اشکی از ماشین پیاده شدمو به خونه قشنگمون نگاه کردم.
هنوزم همون جوری بود! حال هوای خاص خودشو داشت...
وقتی اینجا زندگی میکردم ؛ یه دختر پر جنب و جوش شیطون بودم!
حالا چیشدم؟ یه زنه حامله که نمیدونه چی میخواد به سر زندگیش بیاد
کاش نمی رفتم ، کاش دوباره از سیاوش می ترسیدمو جرات رفتن و پیدا نمی کردم.
افسوس که الان خیلی دیر شده! من می تونستم به امیررضا دل ببندم...
می تونستم زندگی خوبی داشته باشم! اون پسر خوبی بود!
دلم پر کشید واسه همه مهربونیاش.
با این افکار چهره عماد تو ذهنم نقش بست ؛ تلخی تو دلم نشست.
ولی من عاشق عمادم ؛ دوستش دارم! من حاملم و بچه عماد تو شکممه
چی به سره زندگیمون میاد؟
سیاوش کنارم وایسادو گفت:
romangram.com | @romangram_com