#گودبای_تهران_پارت_648

بی توجه به من شروع کرد به حرف زدن :

- نمیدونم از اینکه این حرف رو بزنم چه احساسی پیدا میکنی اما میگم ! از وقتی پای ترنم و به خونمون بازی کردی...من دیگه اون آدم سابق نشدم ! از این موضوع بگذریم....برادر ناتنی ترنم ، یه معتاده که من میشناختمش



یه مدت واسم کار میکرد ، وقتی ترنم برگشت یکم با تاخیر بهم خبر داد و منم رفتم شهرستانشون ؛ به زور آوردمش تهران ؛ نم پس نداد که تو کجایی....منم عصبی شدم و...



سکوت کرد

با دلهره گفتم :

- عصبی و شدی چیکار کردی باهاش؟؟؟

یکم مکث کردو با اخم گفت:

- کاری که مجبور شدم فرداش عقدش کنم(قلبم ریخت) به اجبار که نه....اما عقدش کردم ؛ و الان ما دو سال و نیمه که باهمیم ، اون اولا زندگی جهنمی ایی داشتیم اما بعد ی مدت بهم عادت کردیمو زندگی خوبی داریم ؛ من دلم نمیخواد زندگیم بهم بخوره ، اینو میفهمی نازنین؟ ( به چشمام نگاه کوتاهی کرد)



با بغض گفتم:

- تو چیکار کردی با ترنمه بیچاره...


romangram.com | @romangram_com