#گودبای_تهران_پارت_647
از اعماق وجود هوای آلودشو بلعیدم ؛ اینجا وطن منه
جایی که توش بزرگ شدم ، جایی که تا دلت بخواد آدمای رنگارنگ با زندگی های متفاوت داخلش وجود داره...
داشتم با شوق به خیابونا نگاه می کردم که سیاوش سکوت بینمون رو شکست و گفت :
- می خوام یه موضوعی رو بهت بگم ؛ فقط میخوام اطلاع بدم و اصلا واسم نظرت مهم نیست...هر اتفاقی افتاده تو باید باهاش کنار بیای
متعجب نگاهش کردم و گفتم :
- راجب چیه؟
نفس عمیقی کشیدو گفت:
- من با ترنم ازدواج کردم
اگه بگم کمرم رگ به رگ شد دروغ نگفتم! کپ کرده نگاش کردم
اصلا باورم نمیشه ... نه امکان نداره! اصلا مگه سیاوش ترنم و پیدا کرده؟ اون که گفت نمیره تهران از اون گذشته ترنم از سیاوش متنفر بود...چیشد پس؟
قاطع گفتم:
- امکان نداره
romangram.com | @romangram_com