#گودبای_تهران_پارت_636

بعد اینهمه مدت چرا باید این اتفاق میفتاد؟؟

وقتی یاده صحنه ایی که میزدنش افتادم ، دلم آتیش گرفت

عماد از پله ها اومد بالا

عرق پیشونیشو پاک کرد ؛ ترحم بار نگاهم کرد

با نفرت نگاهمو ازش گرفتم !

رفت نشست ی گوشه

اروم گفت :

- واقعا اون باباته؟؟

جوابشو ندادم ، بی تاب واسه سلامتی سیاوش زیر لب چندتا سوره خوندم .

اعصاب همه سر این موضوع بهم خورده بود

از چشمای مژگان مشخص بود که تو دلش عروسیه...

حتما به خیالش مچ منو گرفته !




romangram.com | @romangram_com