#گودبای_تهران_پارت_632

اونا داشتن مردی رو میزدن ، که من غرورشو میپرستیدم

اونا حق نداشتن جلوی ی دختر بابای استوارشو بزنن...

هرجوری بود بلند شدمو رفتم سمتشون

از ته دل جیغ زدم :

- بابااااااااااااااااااااااااا



از نفس افتادم

گریه هام طوفانی شده بود

دیدم که دست کشیدن از زدنش

همشونو پس زدم و رفتم سمت جسم بی جون و غرق در خون عزیزترین مرد زندگیم

با گریه و بهت خونو از رو صورتش پاک کردمو گفتم :

-باباییی؟؟؟ باباییییی جونم؟؟ بابایی چشماتو وا کن ؛ منو ببین ! ببین نازنینت اومده ها....توروخدا نگو بعد این همه مدت ایندفعه تو قرار تنهام بزاری ( با گریه داد زدم ) بابااااییی من غلط کردم ؛ غلط کردم که فرار کردم ؛ غلط کردم که تنهات گذاشتم بابااییی .....توروخدااااا تلافیشو سرم در نیاریاااا.....کنارم بمونیاااا




romangram.com | @romangram_com