#گودبای_تهران_پارت_629
سیاوش با اخم به ی نقطه نامعلوم نگاه کردو گفت :
- وقتیم که دوتاتون بزرگ شدید ، گیر دادید که میخواین باهم ازدواج کنین
یه پوزخند زد
حرفی نزدم ، یه قطره اشک لجوج از چشمم چکید که از نگاه سیاوش دور نموند
اومد سمتمو بغلم کردو گفت:
- خوشحالم که همچین اتفاقی نیفتاد ؛ توام دیگه فراموشش کن( سرمو از رو سینش برداشت و به چشمام نگاه کردو گفت) ببینمنکنه هنوز بهش احساسی داری؟
لبخند زدم و گفتم :
- تو این لحظه از زندگی فقط به تو احساس دارم...
- دختره ی عوضی
منو سیاوش با تعجب از هم جدا شدیمو برگشتیم سمت صدا .
با چیزی که دیدم نزدیک بود سکته ناقص کنم
romangram.com | @romangram_com