#گودبای_تهران_پارت_600

هوا داشت رو به تاریکی مطلق می رفت .

همیشه دم غروب انقدر دلگیره

رفتم تو ایوون ، نشستم رو زمین و پاهامو تو شکمم جمع کردم

یه سیگار روشن کردو گذاشت گوشه لبش تو همون حین گفت: با این طرز لباس نیا تو حیاط ؛ ممکنه یکی دید داشته باشه

نگاهی به درو دیوار کردمو گفتم: دید نداره

یه کام‌گرفت و دودشو فرستاد هوا .

بی هوا گفتم :

- خبری از نازنین نشد؟

دوباره نیم نگاهی کرد و با اخم گفت:

-نه...

پرسیدم :

-دلت براش تنگ نشده؟

کلافه به روبه روش خیره شدو جواب نداد...


romangram.com | @romangram_com