#گودبای_تهران_پارت_595
احسان و سپیده هردو بهمون تبریک گفتن و ارزوی خوشبختی برامون کردن
همونطور که سیب پوست می گرفتم گفتم: راستی ؛ از کامیار چه خبر؟
سیاوش تیز نگاهم کرد ؛ اهمیت ندادم
سپیده لبخند غمگینی زد
احسان صاف نشست سرجاش و گفت: والا کامیار رفت
با تعجب گفتم: کجا؟
سپیده با تلخی تو کلامش گفت: وقتی یهو غیبت زد ، خیلی دنبالت گشت....کلی از هم کلاسیای دانشگاهت پرس و جو کرد ، روزا جلوی خوابگاه منتظرت وایمیساد ، خلاصه هر سیمی که تهش به تو وصل میشد رو ادامه داد اما نرسید! یک ماهه پیش اقامت امریکا گرفت و واسه همیشه از ایران رفت...
اینکه یه قطره اشک از چشمم چکید ، دست خودم نبود
وقتی تموم خاطراتمون ، خنده هامون از جلوی چشمم گذشت اشکام روون شد .
احسان گفت: لحظه اخری که تو فردگاه بدرقش کردیم گفت که اگه برگشتی...(یهو انگار از حرفش پشیمون شد )هیچی ولش کن ، بیخیال
سریع گفتم: چی گفتتتتت؟ توروخدا بگو
سپیده لبخندی زدو باچشم ی اشاره کوچیک به سیاوش کردو گفت: ولش کن چیز بااهمیتی نگفت
romangram.com | @romangram_com