#گودبای_تهران_پارت_593
سپیده دوباره گفت: یه بار دیگه خلاصشو بگو
ی نفس عمیق کشیدمو گفتم : اون شب عروسی ، نازنین به طور ناگهانی تصمیمش عوض شد ؛ می گفت نمی خواد با امیررضا ازدواج کنه ، دقیق نمیدونم ولی شاید موردی از امیر دیده بود ؛ واسه همین مهمونی اون شب کنسل شد .
سپیده گفت: خب بعدش؟
با لبخندی که سعی کردم به واقعیت شبیه باشه به سیاوش نگاه کردمو گفتم: بعد اون جریانات ، سیاوش جان ازم خاستگاری کرد ( نگاهمو ازش گرفتمو دوختم به بچها ) منم جواب مثبت دادمو بنا به مسائل کاری سیاوش ما مجبور شدیم مدت ۸ ماه رو خارج از تهران زندگی کنیم ، نازنینم تصمیم گرفت که ادامه درسش رو تو کانادا ادامه بده و واسه همین از ایران رفت .
مظطرب به قیافه های بهت زدشون نگاه کردم.....خدا کنه باورکنن دروغایی که گفتمو
ی لبخند دندون نما زدم
احسان یهو اخم کردو گفت: خب اون وسطا نمی تونسی یه زنگی ، یه خبر کوتاهی چمیدونم کلا نمی تونسی یه تُک پا پاشی بیای اینجا ، ببینی ما مردیم یا زنده . گوشیتم که کلا خاموشه
سر به زیر گفتم: خطمو عوض کردم
احسان گفت: دیگه بدتر ، خطتم عوض کردی و به کل مارو فراموش کردی ؛ میدونی چقدر ما نگرانت شدیم؟؟؟؟ چقدر دنبالت گشتیم؟
جوابی نداشتم که بدم فقط سرمو انداختم پایین
سیاوش پای چپشو رو پای راستش انداخت و گفت: حق با توئه احسان جان اما باور کن ما هم درگیریای خاص خودمون رو داشتیم
احسان با تمسخر گفت: هی بابا درگیری رو که همه دارن
سپیده با مهربونی گفت: با اینکه خیلی ازت دلخورم ، اما خب...خداروشکر که برگشتی
romangram.com | @romangram_com