#گودبای_تهران_پارت_592

منو از خودش جدا کردو با چشمای اشکی و بهت زده براندازم کردو گفت: باورم نمیشههههههه

صدای قشنگ و دلنشینی از پشت سپیده گفت: بسته سپیده نمیخوای راهنماییشون کنی داخل؟

احسان از پشت سپیده اومد بیرونو باهام سلام کرد

با سیاوشم روبوسی کرد .

.......................................................



با شوق سهیل کوچولو رو تو بغلم تکون میدادم

وای خدا خندشو ببین ، ادم دوست داره بمیره براش

شباهت خاصی به احسان داره!

وویییی خوشگله فدات بشم‌من...

اروم چشمامو از رو فرشای کرم رنگ سُر دادم رو میز وسط سالن که رنگش مشکی و روش شیشه با طراحی سفید داشت، بعد اروم اروم اومدم بالاو رسیدم به قیافه مات مونده احسان و سپیده...

سپیده به خودش اومدو ی تک خنده مصنوعی کردو گفت: راستش ما یکم گیج شدیم ، اخه مگه میشه همه چی انقدر به سرعت تغییر کنه؟

احسان گفت: والا من که هنوز سیستمم بالا نیومده


romangram.com | @romangram_com