#گودبای_تهران_پارت_581
به به چه هوای خنکی
میدونید فکر کنم خوابم بهم ریخت
چون من اگه ظهرا بخوابم شب دیگه خوابم نمیبره
واسه همین الان خیلی سرحالم
با شوق گفتم: من بستنی میخوام
سیاوش با شیطنت گفت : ویار کردی؟
با حرص گفتم: چیییییییی؟
خندید گفت : شوخی کردم....بیا پیاده تا ی بستنی فروشی بریم
در سکوت پیاده روی کردیم ؛ اما بدبختی که گیرش افتاده بودم این بود که ، اون پسره که تو رستوران بودو عین بز داشت نگاهم میکرد ، با رفیقش افتاده بودن دنبالمون...
استرس تموم جونمو گرفت
تا اینکه رسیدیم به ی پارک بزرگ
من رفتم داخل پارکو سیاوش رفت تا بستنی بگیره
romangram.com | @romangram_com