#گودبای_تهران_پارت_570

اوردمش بیرون.... دوتا بشقاب با قاشقو نون برداشتم گذاشتم رو میز

رو به سیاوش که اصلا انگار این دنیا نیست گفتم: هی یو

به خودش اومد

گفتم: بیا یه چیزی بخور

اومد نشست رو صندلی رو به روم

من با اشتها مشغول خوردن شدم

اما سیاوش دستاشو توهم قفل کرده بودو فقط به الویه نگاه میکرد

گفتم: راستی امروز فکر کنم این یارو که مراقبم بود ، گمم کرد....چون از ی جایی به بعد دیگه ندیدمش

سرشو اورد بالا ، تو چشمام نگاه کردو گفت: مطمئنی اون تورو گمت کرد؟!

اب دهنمو قورت دادم ، پس سره همین داستان پیچیدن من کلافست...

باید دست پیش و بگیرم تا پس نیفتم

گفتم: اره بابا....تازه ی اتفاق خیلی جالبم افتاد

چشماشو ریز کردو گفت: چی!؟


romangram.com | @romangram_com