#گودبای_تهران_پارت_546

با خنده مصنوعی گفتم: نه دیوونه معلومه چی میگی؟

گفت: لباسای تهران و کوله واسه یه پیاده روی ساده نیست

اب دهنمو قورت دادم....دیگه دستمو خونده اصرار فایده ایی نداره

چیزی نگفتم ، سرمو انداختم پایین

گفت: من نمیدونم دلیل این تصمیم ناگهانیت چی بوده ولی هرچی هست دلت نمی خواد کسی متوجه بشه....منم به کسی نمیگم ولی قبلش یه خواهشی ازت دارم

سرمو اوردم بالاو منتظر نگاهش کردم

گفت: یه چند دقیقه بهم وقت بده باهات حرف بزنم....بعدش اگه خاستی بری ، من خودم ی رفیق دارم که از شهر اطراف میاد اون تا جاده اصلی میبرتت ، اونجا زیاد میرن سمت تهران ، میتونی سوار یکیشون بشی

گنگ گفتم: باشه...بگو حرفاتو



-اینجا که نمیشه ، بریم ی جای دیگه

گفتم: باشه

-پس سوارشو

کولمو انداختم پشتمو نزدیک اسب شدم


romangram.com | @romangram_com